دو استکان رباعی
ادبي
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: علی مظفر - ۱۳٩٠/۱٠/۱٩

درود

دوستان خوبم، پوزش پذیر باشید که یارای پاسخ به شما را ندارم و شرمنده بزرگواریتان می شوم، بسیار سپاس

 

دلخوش به جهان بی ثباتیم همه

بازیگر این کهنه رباطیم همه

فرقی نکند سیاه یا اینکه سپید

در بازی روزگار ماتیم همه

 

هنگامه عشق در شط خون باید

از حد و حدود عشق بیرون باید

لیلا لیلا مصیبت و واویلاست

بسم الله اگر طریق مجنون باید

 

گفتم به دل ساده و خودخواهم که

از نقشه تو همیشه آگاهم که

دل گفت سکوت و ناامیدی مرگ است

هرکس به امید زنده و ماهم که...

 

از پنجره دور می کنم خاطره را

هرگاه عبور می کنم خاطره را

دلشوره تمام کوچه را می گیرد

ناچار عبور می کنم خاطره  را

 

گریت ویکتور:

برای آدمی که یکبار زندگی را تجربه می کند ندانم کاری بهترین کار است...

بدرود

نویسنده: علی مظفر - ۱۳٩٠/٩/٢

درود

این روزها خودم نیستم، پوزشم را که نمی توانم پاسخ مهربانی های شما را بدهم بپذیرید.

در کوچه ما شبی قدم زد باران

بر پنجره های بسته هم زد باران

آهسته شنید مرد غمگینی گفت

بدجور قرار را بهم زد باران

                 ***

چون برگ درخت، بی صدا می افتیم

بی آنکه بدانیم کجا می افتیم

ای همسفران راه بلد ما را نیست

از پای نه از سر بخدا می افتیم

                 ***

دلخوش به بهشت با مناجات مباش

دیدی گنهی در پی اثبات مباش

گه گاه بهشت، چشم بستن باشد

از طایفه بنی مکافات مباش

 

گریت ویکتور:

آنانکه گناه ما را نمی بیینند، همکاران خداوند در زمینند.

بدرود

نویسنده: علی مظفر - ۱۳٩٠/٧/٢٦

درود

 

حال من خوب است مثل حال گل

مثل گل در چنگ چنگیز مغول!

 

تقدیر خزان خورده به پیشانی ما

مائیم و غم و شام پریشانی ما

یارب سببی بساز و ما را برهان

ابریست هــــــوای دل بارانی ما

 

تا عشق در این سینه تلاطم دارد

تا آیـــنه هـای غم، تبـــــسم دارد

از خود بگریز و اســــــتکانی بردار

امشب به سلامتی، ته خم دارد

 

دل می رود و مــــــن از پی دل تا تو

گفتم به دلم چه کرده چشمش با تو

گــــفتا بگـــریز او تو را خواهد کشت

گفتـــــم بکــــشد دلـــم مرا او یا تو

 

گریت ویکتور:

آسمان آفتابی در چشم غمگینان ابری است.

 

نقدم کنی به عقد نگاهت در آورم

ای چشمهای سبز شمالی کویر را

شاد باشید

بدرود

 

نویسنده: علی مظفر - ۱۳٩٠/٥/٢٢

درود

شبروان مست ولای تو علی/ جان عالم به فدای تو علی

 

گویند که شـــام تار مـــولا را کشت

با شیــــوه نابـــــکار مــولا را کشت

من معتقدم که عدل و انصاف علی

نادانـــــی روزگـــــار مولا را کشت

 

ای آنکه به بالای سری، لطـــف نما

از حال دلم با خبـــــری، لطـــف نما

گفتند که تجدید شدی راهی نیست

تجدید شدم، با نظـــــری لطف نما

                   ***

یارب قسمت دهـــــم به هنگام اذان

ما را زغـــم و درد درونی بـــــــرهان

هرکس که دعا کند به این وقت عزیز

دادم قســـــمت به آرزویش برسان

                   ***

زیبا سحری، خجســته آن شبهایی

هنــــگام ادای حق مطلب هــــایی

وقتی که گره گشــای مردم باشی

دستان تو را دعــا کند لـــــب هایی

 

گریت ویکتور:

تشنگی می نوشم تا آب ارزش انسانیتم را بداند.

 

نقدم کنی به عقد نگاهت در آورم

ای چشمهای سبز شمالی کویر را

بدرود

 

 

نویسنده: علی مظفر - ۱۳٩٠/٥/٢

درود

دنیایی که در آن دلسپردگی نباشد، عشق و مهربانی نباشد به چه ارزد من که نمی دانم.

این روزها پرم از تکرار و کسی هم نیست که تنهایی هایم را بتکاند و تکرارم را بروز کند.

براستی خسته ام از خودم، از آینه ام ، از پنجره ام از کوچه بن بستی که همیشه شماتتش می کنم .

 

آشفته و بی قـــــرارمان کردی عشق

صد حرف و حدیث بارمان کردی عشق

فرجام تمام عاشـــــقان معلوم است

بیهوده امــــــیدوارمان کردی عشق

 

                          ***

دیوار خموش خانه هامان سنگی است

لبخند ته آینه هــــــامان رنگـــی است

کو آنکه رســــــد به دادمان گه گاهی

بن بست نگاهمان پر از دلتنگی است

 

                         ***

صد پرسش بی جــواب دارم بی تو

اوضـــــاع دل خـــــراب دارم بی تو

ای عشق بیا و بر شب سینه بتاب

یعنی غــم بی حساب دارم بی تو

 

گریت ویکتور:

مشکل بزرگ ما این است که، باور نمی کنیم:تنها آمده ایم و تنها نیز می رویم.

نقدم کنی به عقد نگاهت در آورم

ای چشمهای سبز شمالی کویر را

توجه توجه: خوبان خودم به همه تان سر می زنم لیکن قسمت پاسخ شماره رمز باز نمی شود بنده را بخداوند ببخشایید.

مجموعه طنز دست ور چنق بروز شد.

نویسنده: علی مظفر - ۱۳٩٠/۳/٢٥

درود

فردا، زاد روز مردی است که  دوستان و دشمنانش او را عدلش می شناسند. باشد که پیرو اندیشه و عدل او باشیم و همواره بکوشیم که حقی را ناحق نکنیم و نگذاریم اشک یتمی بر خاکی که فردا در آن فرو می رویم بچکد که پاسخ گفتن فردا توجیه پذیر نیست.

شمیم مهربانی اش پیشکش آنانی باد که عشق را در جان و جان را بیاد او پاس دارند.

شاد باشید و شادی بخش

 

در انجمن یگانگان، فــــــــرد علی است

 

در مسلخ کفر و شک، همآورد علی است

 

خوانده است شهادتین، در مــذهب عدل

 

تاریخ گواهــــــی بدهد، مرد علی است

 

 

گریت ویکتور:

ترازوهای دیجیتالی عدالت را بیشتر رعایت می کنند

 

 

 نقدم کنی به عقد نگاهت در آورم

 

ای چشم های سبز شمالی کویر را

 

 

 دست ور چِنَق با موضوع (زن چیست؟ بلای آسمان در خانه)

 بروز   شد.http://dastverchenagh.persianblog.ir

 

 

 

بدرود

نویسنده: علی مظفر - ۱۳٩٠/٢/۳۱

درود

در هر جایی از این گیتی خاکی همه نام زیبای مادر را بر زبان می آورند:

و همه آنها در همین  کلمه تفاهم دارند، باشد که دوستشان بداریم که سزاوار

سپاس هستند.

 

بر شاه پر بال کبوتـــــــر بنویس

 

بر آینه، بر پنجره، بر در بنویـس

 

ای مادر خوب من تو را دارم دوست

 

امشب بنشین و مشق مادر بنویس

 

                 ***

 

ای عشــق بیا و فال ما را تو بگیر

 

سرخـــط خم خیال ما را تو بگیر

 

ماییم و غم وصال و این امر محال

 

آینده، گذشته، حال ما را تو بگیر...


 

                     ***

 

  

بی تو دل خرد و خسته‌ام را چه کنم؟

 

دنیای دل شکـــــــسته‌ام را چه کنم؟

 

گفتی که پرنـــــــده باش، هستم اما

 

دست و دل و بال بسـته‌ام را چه کنم؟


 

گریت ویکتور:

از گنگهای خواب دیده و از کرهای حقیقت شنیده می‌ترسم..

 

 

 نقدم کنی به عقد نگاهت در آورم

 

ای چشم های سبز شمالی کویر را

 

 دست ور چِنَق(دست به چانه)  با موضوع (زن چیست؟ بلای آسمان در خانه)

 بروز   شد.http://dastverchenagh.persianblog.ir

 

 

بدرود

نویسنده: علی مظفر - ۱۳٩٠/۱/٢٧

درود

تازه فهمیده ام که سعدی چه خوش گفته است که: هرچیز را که نپاید دلبستگی نشاید...

 

 

 

یک جاده و یک نگــاه شاید برسی

 

پیشانی و دست و راه، شاید برسی

 

در سایه ی خود نشسته و می گوید

 

طفلک دل بی گنـــاه، شاید برسی


 

                     ***

 

 

با این دل مست در به در می سازیم

با هم نفســــان بی خبر می سازیم

 

با ابر عقــــــیم روی سر می باریم

 

با پنجره هـای کور و کر می سازیم

 

  ***

 

 

نه بوی بهـــار می کند عاشقمان

 

نه چشم خمار می کند عاشقمان

 

دلتنگــــــی آیینه رو در رو را

 

بردار و بیــار می کند عاشقمان

 

گریت ویکتور:

همواره آنان را دوست دارم که رو راست می گویند دوستت نخواهیم داشت.

 

 

 نقدم کنی به عقد نگاهت در آورم

 

ای چشم های سبز شمالی کویر را

 

 

بدرود

مطالب قدیمی تر »
علی مظفر
سپاس خداوندی را که در این محیط حقیقی دوستانی به من داد که چون آب زلالند و چون عشق در پرتو خیال. شادمانم که با اندیشه آنها آشنا می شوم و گاه آنقدر نزدیک آنان را می بینم که بعد را درک نمی کنم. عشق و ایمان را همواره می ستایم و غرور و سکون و مرگ را به بیزاری یاد می کنم. گرد حـــــــــرم رضا(ع) کبوترهستم/ در چشم رفیقان همه،کافر هستم/ غمگینم وخسته دل از این تنهایی/ بانام خدا،علــــــــــــی مظفر هستم.
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :


http://www.glseek.com/googlepagerankchecker/pagerank-display.php