درود

 

هرچنــــــد کویـــــر، بی‌فراوانی‌هـــــاست

ســـــــــردرگم ایام پریشـــــــانی‌هاســـت

با «با» نبود همیشه در «بر» بوده است

این ویژگـــــــی سبک خراســانی‌هاست

 

ابریست هوا، تگرگ و باران در پیش

سرها به گریبان و زمستان در پیش*

آزادی و عشـــــق بر لــــب کوزه بنه

فـــــرزند زمانه را غـــم نان در پیش

 

دل،خسته غمین و هاج و واج افتاده‌ست

نومیــــد نشســـته، لاعــــلاج افتاده است

دیگر نرســــد پیـــــــام از جانـــــب دوست

گویا که در آن مسیر کاج افتاده است**

 

* م امید

** محمد جواد محبت (دو کاج)

گریت ویکتور:

کویر را نه به بخاطر بی‌چیزی‌اش، بلکه به خاطر صداقتش دوست خواهم داشت.

سروده‌های طنز دست ور چنق (دست بر چانه) به روز شده است.

بدون لبخند اندیشمندانه ورود نفرمایید.

 http://dastverchenagh.persianblog.ir

بدرود


نویسنده : علی مظفر ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/۳/۳


درود


ای دل دل بی‌اراده از عشـق بگو

با دست و دل گشاده از عشق بگو

آینده نمی‌رسد گذشته است بعید

برگرد به حال ساده از عشق بگو

 

با عشــــق چقدر بی‌قرارت باشم

با چشـــــم ترم در انتظارت باشم

با فکر تو در خــــیال تو می‌خوابم

شاید که به خواب در کنارت باشم

 

ای با همه شـاد و با دلم سرسنگین

از خـــــون دلـــــــم لعل لبانت رنگین

احسنت به آن دو چشم شهر‌آشوبت

بر این دل دلشکسته، نفرین، نفرین

 

گریت ویکتور:

آنها که خدا را در آسمانها می‌جویند کاش کمی سر به زیر بودند

بدرود

 


نویسنده : علی مظفر ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٢/٢٦


درود

ای خدا، قربونش برم

ساده و مهربان و همدم و همدرد، شاید بارانی شدن و دلتنگ شدن برای او، کمتر از پرستش خدای یگانه نباشد.

یادش بخیر، در خانه تنور داشتیم و دفترهای مشقمام که به پایان می‌رسید سهم تنور مادر بود و آن روز دفتر شعر من با دفتر مشق برادرم اشتباه شده بود و تنور مادر آن را در ازای نان گرم خورد و من آن روز کودکانه گریه کردم و مادرم در نهایت سادگی گفت:

«نه‌نه جان، غم ندارد، دوباره بنویس».

دوستش دارم و امروز که دلتنگ و بارانی اویم باز خواهم گفت که : مادر پیشکشی خداوند به همه بندگان تنهای این روزگاران است.

ارزشش را بدانیم و همواره سپاسگزارش باشیم.


سرلوحــــه پـــاک و مهــــربانی، مـادر

گنجیــــــنه لطــــــف آســـمانی، مادر

ثبت است همیشه بر سر دفتر عشق

زن زنـــــــدگی است و زندگانــی مادر

 

همبازی غم هماره چشم تر ماست

از روز نخست، یـــــاور و باور ماست

ای خــــالق آسـمـــان، نگهدار او را

این بنده مـــــهربان تو، مادر ماست

 

گریت ویکتور:

تنها موجود بی‌پناهی که همه او را پناهگاه خویش می‌دانند.

ورود افرادن نابالغ عقلی به وب بلاگ طنز زیر توصیه نمی‌شود.

 

 http://dastverchenagh.persianblog.ir

 

 درود


نویسنده : علی مظفر ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٢/٢٠


درود

از اینکه سیاه می‌نویسم از شما مهربان سپید گوی و روشن روان پوزش می‌خواهم.

 

چون پنجره‌های رو به رو می‌میریم

در حسرت و بی بگو مگو می‌میریم

با سایه خود هــــمیشه سرگردانیم

در عالـــــــم کاش و آرزو می‌میریم

 

با پرســــش بی جواب سرگردانیم

با ســـــــاغر بی شراب سرگردانیم

بیهوده در این سراچه دنبال چه ایم

حیــــرت زده در سراب سرگردانیم

 

با گـــــــــردش روزگار غافل چه کنیم؟

گرد است زمین به دور باطل چه کنیم

باید همـــــــــگی دل بسپاریم به خاک

با این دل سرسپـــرده این دل چه کنیم

 

گریت ویکتور:

آنها که روی تخته سیاه با سپید می‌نویسند به روشنایی ایمان دارند.

 وب بلاگ دست ور چنق زیری

    http://dastverchenagh.persianblog.ir

بروز شد

نقدم کنی به عقد نگاهت در آورم

ای چشمهای سبز شمالی کویر را

بدرود


نویسنده : علی مظفر ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٢/۱۱


درود

دو روز پیش باران آمد. به خیابان زدم که بوی نمناک خاک به هوا خیزد و رنگین کمان بهاری را در گوشه آسمان ببینم.

اما هرگز سیاه خاک(آسفالت) و خانه‌های بلند سیمانی، آهنی و بتنی نگذاشتند نه بوی خاک را بشنوم و نه رنگین کمان را به تماشا بنشینم.

بی چتر به خانه برگشتم و بیاد تو افتادم که نمی‌شناسمت که چون باران خوبی و لبریز از امید و مهربانی

آن سوی شب پنجره فردایی هست

کوه و کمر و کویر و دریایی هست

در خود منشین و غم بیهوده مخور

درخاطره‌ها جای تماشایی هست

 

از جاذبه درخت سیب افتادیم

بی‌همدم و یار و بی‌نصیب افتادیم

کو همنفس و رفیق و کو همراهی

ما در کره خاکی غریب افتادیم

 

نیک باشیم و با لبخند به دیگران امید بدهیم

گریت ویکتور:

وقتی آسمان ابری می‌شود قلک غصه‌‌هایم را زیر چتر می‌شکنم

 

دست ور چنق dastverchenagh.persianblog.ir بروز شد

بدرود


نویسنده : علی مظفر ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٢/٥


درود

بقولی دوستی

امروز بهار بی تو یعنی پاییز                 تقویم به گور پدرش می خندد

سلام دوستانی که آشنایید و نمی شناسمتان. سلام به فروردین که هیچ فرقی با دی و آذر ندارد و سلام به بهار که انگار ما خواب بودیم و از سر شهر ما گذشت.

شاید تنها جایی که می توان سفره دل را گشود و از فراخی خالی بودنش شرمنده نشد همین جاست.

شاد باشید و تندرست و برای بهبودی آسمانهای ابری چه به بارش و چه به صاف شدنش دعا کنید.


با غصه  غم مدام ســــر سنــگین باش

در این دو سه روز زندگی خوشبین باش

خواهـــی که جهان با تو بخندد چون گل

لبریـــز ترانـــه های فــــروردیــــن باش

 

عشق و عضب و یقین و تردید یکیست

آزادی و جبــر، محرم  و عید یکی است

از پنـــــجره های رو به دیــــوار سکوت

از هر طرفـــــــی زاویه دید یکی است

 

شب در دل پس کوچه ما جا دارد

دیوار شب شکسته حــــاشا دارد

می سوزم و دم نمی زنم ناچارم

آتش که به جان رسد تماشا دارد

 

عشقست همیشه سهم تنهایی ما

باران کده چشـــــــمان تماشایی ما

برخیز بیا که در دلـــم آشوبی است

شب آمـــده تا کــــوچه بالایــــی ما

 

گریت ویکتور:

مهم نیست سال کی تحویل می شود مهم این است که عاقلانه شادی را تحویل بگیریم.

بدرود


نویسنده : علی مظفر ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/۱/۸


درود

 این روزها در خرمنی از بهت و اندوه ندانم هایم غوطه ورم.

آنقدر کتاب رو برویم بازاست که نمی دانم کدام را در آغوش بفشارم و کدام را بر چشم گذارم و کدام را ببوسم.

این روزها از خوبان این گردونه آشنا نواز غریب پرور دورم و پوزش می خواهم.

 

دلداده ی روزگـــار، تنهاســــــت دلش

تنهاست همیشه، ناشــکیباست دلش

باید بپــــذیرد نشـــــود عاشـــق، چون

هرگز نرسد به آنکه می خواست دلش

 

واکن گره عبوس چشمانت را

در آینه ها ببوس چشـمانت را

دلتنگ شدم دوباره کبریت بزن

آتشکده مجوس چشـمانت را

 

پیمانه ندیده را چه از خــــــم گفتن

از مستی و از شوق و تلاطم گفتن

درحسرت آنم شود از پنـــــجره ها

از عشق دو آیه ای به مردم گفتن

 

گریت ویکتور :

زندگی خوابی است که خودمان آن را بیداری تصور می کنیم

بدرود


نویسنده : علی مظفر ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٤


درود

دوستان خوبم، پوزش پذیر باشید که یارای پاسخ به شما را ندارم و شرمنده بزرگواریتان می شوم، بسیار سپاس

 

دلخوش به جهان بی ثباتیم همه

بازیگر این کهنه رباطیم همه

فرقی نکند سیاه یا اینکه سپید

در بازی روزگار ماتیم همه

 

هنگامه عشق در شط خون باید

از حد و حدود عشق بیرون باید

لیلا لیلا مصیبت و واویلاست

بسم الله اگر طریق مجنون باید

 

گفتم به دل ساده و خودخواهم که

از نقشه تو همیشه آگاهم که

دل گفت سکوت و ناامیدی مرگ است

هرکس به امید زنده و ماهم که...

 

از پنجره دور می کنم خاطره را

هرگاه عبور می کنم خاطره را

دلشوره تمام کوچه را می گیرد

ناچار عبور می کنم خاطره  را

 

گریت ویکتور:

برای آدمی که یکبار زندگی را تجربه می کند ندانم کاری بهترین کار است...

بدرود


نویسنده : علی مظفر ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱٠/۱٩